مقاله: دست‌فروشان هنر

نگاهی به فروش هنر رسمی و خیابانی
سعید باباوند – هنرمند هم آدم است دیگر؛ باید نان بخورد. اما نان را می‌شود به شرافت خورد یا به نرخ روز یا هزار راه دیگر. خیلی‌ها الگوی هنرمند غیرحرفه‌ای را می‌پسندند که برود کار دیگری بکند _مثل آن داستان‌نویس توی «موسیقی آب گرم» که کارگر راه‌آهن بود_ و بعد در آزادی زمان و در عرق‌ریزان روحش بنشیند و هنر خلق کند. به قول قدیمی‌ها دل با یار و سر در کار. بهترین حالتش، این‌که بشود معلم «مدرسه‌ی اژدهاکشی»؛ یعنی آن‌چه بلد است و اثرگذاری ندارد یا دست‌کم، پول نمی‌سازد را به گروه دیگری یاد بدهد و از پول معلمی، کار هنری شخصی‌اش را بکند. اگرچه تجربه‌ی آکادمی‌های ما خلاف این را ثابت کردند؛ جمعیت غالب دانشکده‌های هنری ایران را معلمانی خسته و رنجور و بی‌حوصله تشکیل داده‌اند که نتیجه‌ی کارشان در پایان هر سال مقداری ساعت تلف شده سر کلاس است و گاهی هم برای خودنمایی –و نه یک پروژه‌ی ذهنی به نتیجه رسیده- اثری عرضه می‌کنند، بیشتر مایه‌ی مضحکه است. نمونه‌ی دم دست‌تر و قابل استنادتر این بی‌حاصلی مجلات هنری آکادمیک است. بعید است نشریه‌ای دانشگاهی در حوزه‌ی هنر بیابیم که از جهت صورت و محتوا قابل تامل و بلکه تحمل باشد. من دستکم پیدا نکرده‌ام.
تصور نمی‌کنم این زمانه مجال بدهد که هنرمند خرجش را از کارش جدا کند. همه‌چیز طوری ترتیب داده شده که هنرمند حرفه‌ای معنایش هنرمند فروشنده باشد. اصلا بسیاری هنرمند حرفه‌ای را کسی تعریف می‌کنند که از کار هنر خرجش را درمی‌آورد و شغلی جز نقاشی یا موسیقی یا سینما و امثال این‌ها ندارد. یعنی تخصص‌گرایی پایش را به حیطه‌ی هنر هم گذاشته و هنرمند کسی شده که در یک شاخه‌ی خاص کار می‌کند و محصول-خدمتش را می‌فروشد و گذران می‌کند؛ همان‌که سعید از تقلیل روشن‌فکر به متخصص می‌گوید.
به بیان دیگر؛ هنرمند می‌تواند روشنفکری باشد که پروژه‌ی ذهنی‌اش را تعقیب می‌کند و بیرون‌ریخت آن می‌شود کتابِ شعر، تابلوی نقاشی، آلبوم موسیقی و… که کسی می‌خردش یا نه. اما این روزگار هنرمند را تولیدگری می‌خواهد که مناسب خواست و ظرفیت بازار کاری تولید می‌کند و الزاما هم باید در یک شاخه کار کند و بلکه یک سبک و سیاق.
به همان موسیقی آب گرم برگردیم؛ هنرمند-کارگر داستان وقتی به شهرتی می‌رسد و رسانه‌ها متوجهش می‌شوند رفته‌رفته به سمت زندگی اشرافی می‌رود، نامزدش هر روز جوان‌تر و البته مثل داستان‌هایش ناکارآمدتر می‌شود. کارگرِ آرمان‌گرا بدل می‌شود به سلبریتی‌ای که از تمام مزایای شهرت بهره می‌برد. همان‌قدر بی‌اندیشه و همان اندازه بی‌خاصیت.
این‌ها که گفتیم همه درباره‌ی هنرهای قابل خرید و فروش به معنای کلاسیک آن بود. هنر به مثابه محصول-خدمت. اما گفتمان چپ در روزگار مدرن کوشید از هنر کالایی‌زدایی کند. تلاش کرد اثری خلق کند که نشود خرید و فروخت. انواع هنرهای چیدمانی و اجرایی تلاش‌هایی در این راه حساب می‌شوند. یکی از مهم‌ترین این شیوه‌های روشنفکرانه و احتمالا مبارز، هنرهای خیابانی بود. هنری که خارج از نظام موجود بازار هنر اجرا می‌شود. خارج از سالن‌ها و گالری‌ها و هرچیز و هرجایی که بازار مکاره‌ی هنر باشد. که لازم نباشد کسی برای دیدن تئاتر یا شنیدن موسیقی به گیشه برود و بلیط بخرد. بلکه هر رهگذری بتواند چند دقیقه‌ای بایستد و اگر بعد از چند دقیقه مایل بود بخشی از درآمدش را با یک هنرمند شریک شود. رفتاری کاملا آنارشیستی که قالب نظم‌های اجتماعی را می‌شکند و تلاش می‌کند نوعی زندگی اشتراکی را پیشنهاد بدهد؛ من به تو موسیقی و نمایش می‌دهم و تو من را در مایحتاج زندگی شریک می‌کنی. گرافیتی پا را از این هم فراتر می‌گذارد. تلاش می‌کند نظم سرمایه‌محور شهر را در هم بریزد. چهره‌ی ساختمان‌ها را زشت کند. چهره‌ی سازه‌هایی که شهر را اشغال‌کرده‌اند و حقوق شهروند را سلب کرده‌اند را بخراشد و جنگی شهری را ترتیب دهد. گرافیتی‌کار، چریکی است که می‌خواهد شهر اشغال‌شده و فروخته‌شده را بازپس گیرد. کار گرافیتی زشت‌کردن چهره‌ی بزک‌شده‌ی شهر اشغال‌شده است. مقاومت از راه تخریب
اما اگر نگاهی به وضعیت موجود هنر خیابانی بیاندازیم آن‌چه در بالا آمد را شعارهایی می‌یابیم که عمرشان سرآمده. دولت‌ها تلاش کردند و بسیار هم موفق بودند که هنر خیابانی را به جاذبه‌ای گردشگرانه بدل کنند. هنرمندان خیابانی سال‌هاست که زینت‌المجالس معبرهای پرترددند. جایی که گردشگر بیشتری می‌آید و می‌رود با مجوز شهرداری‌ها اجازه‌ی حضور می‌یابند و چیزی عرضه می‌کنند که رهگذران را خوش بیاید. بعد هم فیلم این سرخوشی را در اینترنت پخش می‌کنند تا مردم سراسر دنیا ببینند جهان چه جای قشنگی است. در خیابان‌های استانبول نوازنده‌ای ساکسیفون می‌زند و دختری سوری باله می‌رقصد. حالا چند کیلومتر آن‌طرف‌تر اگر سری هم بریده می‌شود مهم نیست. دولت‌ها زود فهمیدند که هنر خیابانی باید «با ایشان» باشد نه «بر ایشان» و ترتیب کار را چنان دادند که برای اجرای خیابانی محل‌هایی مشخص شود و حتی برای گرافیتی هم دیوارهای مخصوص در نظر گرفتند. هیجانی بود که باید خالی می‌شد و چه بهتر که کانالیزه و با برنامه.
اما در ایران کار از این هم فراتر رفت. برای تئاتر خیابانی تشکیلاتی تشکیل داده شد و موسیقی هم که سالبه‌ی به انتفای موضوع است. برای نقاشی دیواری و گرافیتی هم ابتکار عمل به دست شهرداری افتاد و هرجای در شهر دیواری دید پول داد و رویش نقاشی کرد. نقاشی‌ای که حافظ منافع نظام سرمایه است. آثاری اغلب ایدئولوژیک و در پاره‌ای موارد هم به دور از ایدئولوژی اما از نقاشان خوش‌فروش که اصل آثارشان در گنجینه‌های دولتی محفوظ است. گاهی هم این نقاشی‌ها به مثابه کمپینی تبلیغاتی برای حراج‌های ریز و درشت وطنی کار می‌کنند. هنرمندی روی دیوار می‌رود که اثرش دو ماه بعد در حراج گران‌تر چوب بخورد.
اما این قسمت شرم‌آور ماجرا نیست. حاکمیت‌ها در جهت حفظ اقتدارشان حرکت می‌کنند و گاهی هم حافظ منافع بخشی از سرمایه‌داران هستند. وقتی هنرمند خیابانی بدل به دستفروشی می‌شود که کالایش را از بی‌جایی در خیابان می‌فروشد و به محض یافتن خط و ربطی در سیستم سرمایه تغییر جایگاه می‌دهد، تازه بخش شرم‌آور داستان شروع شده است. برای نمونه می‌توانیم به مهرداد مهدی خیابانی‌نواز اشاره کنیم که موفق شد بعد از ۱۰ سال خیابانی‌نوازی و پیشرو بودن!! آلبومش را به قیمت ۱۲هزار تومان به بازار عرضه کند و دوستان روشنفکرش هم از او تقدیر کنند و البته در موسیقی متن فیلم فروشنده هم از آن استفاده شود. همه‌چیز مهیاست. چقدر همه‌چیز خوب و مبارزانه است! تنها یک اشکال کوچک دارد اینکه؛ اگر قرار باشد هنر از مجراهای رسمی به دست مخاطب برسد این همه اطوار برای چیست؟
تکلیف نمایش و نقاشی که روشن است. دولت پول می‌دهد و در ایام خاصی کسانی شهر را با هنرشان بزک می‌کنند اما پیشنهاد می‌کنم بروید بچرخید و موسیقی‌های خیابانی را گوش کنید. تعدادی محدود از ملودی‌های عامه‌پسند از نوازندگانی غالبا معمولی که وقتی کیس سازشان پر شد می‌روند سروقت زندگی‌شان. اگر هم دستشان به دست ناشر و کنسرت‌گذاری برسد روی صحنه می‌روند و با خیابان خداحافظی می‌کنند و البته تا همیشه اسم خیابانی‌نواز را به عنوان یک برچسب شیک و مجلسی روی خودشان نگه می‌دارند. این هنر چیزی نیست جز حفظ ارزش‌های طبقه‌ی نیمه‌مرفه شهری که دستش به دهانش می‌رسد از پالادیوم و اکسیر خرید کند و یا شب‌ها به سینما برود و بعد از خرید و تماشای فیلم اسکناس ۵ تومانی در کیس نوازنده‌ای بیاندازد که آهنگ‌های فائقه آتشین را اجرا می‌کند و طعم گس خاطرات نوجوانی را زیر زبان زن و مرد میان‌سال شمال‌شهری بیاورد. دارم از تهران حرف می‌زنم؛ اگر خوب بچرخید می‌بینید که محل نوازندگی این گروه، هلالی در شمال تا شمال غربی تهران و اغلب جلوی مراکز خرید و سینماها است.
گرافیتی هم وضعی بهتر از این ندارد. هنرمندی که قرار بود مخرب چهره‌ی سرمایه باشد، می‌گردد کادری مناسب روی یک دیوار بی‌خطر با قاب‌بندی کلاسیک پیدا می‌کند و با سریع‌ترین روش کارش را استنسیل می‌کند که شبیه‌ترین کاریکاتور به ستاره‌ی پرفروغ آسمان گرافیتی سرمایه‌محور، بنکسی بزرگ بشود و بعد هم عکسی از آن می‌گیرد و در اینستاگرامش لایک کاسبی کند. امروز، لایک برای این جماعت نان شب است. و باز قسمت بامزه داستان این است که در خیابان‌های شمالی‌تر شهر این اتفاق می‌افتد. دیوارهای بزرگ جنوب شهر خالی هستند. مثلا دیوار عظیم راه‌آهن در محدوده‌ی راه‌آهن تا سر جوادیه و میدان بهمن از گرافیتی خالی هستند اما شهرک قدس و خیابان ولی‌عصر شمالی و اطراف کریمخان که پاتوق روشنفکران است جابه‌جا گرافیتی دارد آن هم با موضوعات پر لایک. چهره‌ی شخصیت‌های پرطرفدار یا موضوعات باب دندان رسانه‌ها. حتی موضوعاتی که سیاستمداران برای اتحاد و انسجام ملی طرح می‌کنند؛ چیزی مثل موضوع یوز ایرانی و طرفه این‌که با این حجم از ملی‌گرایی خودشان را چپ‌گرا هم می‌دانند. اغلب هم مثل بنکسی با اسم مستعار فرنگی که دوربین‌های آن‌طرف آب ببینندشان و اگر شد راهی برای مهاجرت و مصاحبه در رسانه‌های آن‌طرف آب بازکنند. از این بهتر اخیرا گرافیتی‌هایی با امضای شهرداری هم به راه افتاده. گرافیتی مجوزدار؛ مثل آلبوم موسیقی مجاز که دیگر کسی نیاید رویش را رنگ کند. و در پرده‌ای دیگر این نمایش مضحک پایش را به گالری‌ها هم باز کرده و در کنار آثار هنر رسمی نمایش داده می‌شود. یعنی هنرمند محترم خیابانی استنسیلش را روی مقوا می‌زند و امضا می‌کند و در چند ادیشن می‌فروشد.
این سیرک بزرگ، دستفروشی هنر است. راه میان‌بری است برای ورود به بازار. اعتراض نیست. حفظ وضعیت است از راهی آسان و درخور توان خالق اثر. این دروغ هنر خیابانی در امروز ما شرم‌آورتر از بازار مکاره‌ی هنر رسمی است.
(مطلبی که خواندید نوشته سعید باباوند بود که در مجله مروارید (دوره جدید/شماره ششم/آبان و آذر ۹۶) منتشر شده است، ما این یادداشت را با هماهنگی نویسنده متن از طریق مجله گرافیتی ایران باز انتشار دادیم.)

 

One thought on “مقاله: دست‌فروشان هنر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *